تبليغاتX
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

رفتارم عادی است،امانمی دانم چرا

از دوستان آشنایان، هرکس مراازدورمی بیند

می گویداین روزها،انگارحال وهوای دیگری داری!

اما...

من مثل هرروزم

باآن نشانیهای ساده وبا همان نام وامضاءوباهمان

رفتارمعمولی.

مثل همیشه ساکت وآرام

...

این روزهاتنهاحس می کنم کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

گاهی کمی بیشتر

کاهی کمی کمتر

...

این روزهاگاهی خداراهم، یک جوردیگر

می پرستم ، ازجمله دیشب

ازشبهای بی رحمانه

من - تعطیل بودم

اول نشستم خوب

لباسهایم رااطوکردم

تنها – حدودهفت فرسخ – دراتاقم راه رفتم

وباخودگفتگوکردم

وبعدازآن هم ، رفتم تمام نامه هارازیروروکردم

وسطرسطرنامه هارا

دنبال افسانه ای موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم- تنهایکی ازنامه هایم، بوی غریب ومبهمی

می داد،انگارازلابه لای کاغذتاخورده ی نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی،احساس می شد

دیشب دوباره، بی تاب دربین درختان تاب خوردم

ازنردبان ابرهاتاآسمان رفتم وجیبهایم راازپاره ای

ابرپرکردم

جای شماخالی !

یک لقمه ازحجم سپیدترد

یک پاره ازمهتاب خوردم

دیشب پس ازاین همه سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبرخلاف سالهای پیش

رنگ بنفش وارغوانی را، ازرنگ آبی

دوست تردارم

...

دیشب برای اولین بار، دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ وهیبت آورنیست

این روزهادیگر

تعدادموهای سفیدم رانمی دانم

گاهی برای یادبودلحظه ای کوچک، یک روزکامل

جشن می گیرم

گاهی، صدباردریک روزمی میرم

حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم ، کافی است

...

گاهی نگاهم درتمام روز، باعابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی ، دل بی دست وپاوسربه زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین، هوایی می کند

اما،غیرازهمین حسهاکه گفتم وغیرازاین

حال وهوای ساده وعادی

       حال وهوای دیگری دردل ندارم

                                رفتارم عادی است

... 

 

+ نوشته شده در 21:32 توسط !عرفان