

وقتی صدای شکستن روحم را ميشنوم خورد ميشوم مثل يک ظرف سفالی
که باشنيدن صدای سنگی که به سويش می آيدمی شکند.
ببين شکستنم چقدرساده است وتو ميخندی به اين اراجيفی که من ميبافم.
نه!به اين هذيانهايی که هراز چند گاهی صدايش گوشت را ميخراشد.
...
من آرام ميميرم وقتی توآرام ازدنيای تنگم کوچ ميکنی وخودت
نمی فهمی يا نمی خواهی بفهمی.
(( من چقدر تنهايم )) که با وجوداينهمه رنج وغم در اطرافم
باز هم تو را صدا ميزنم.
شايداينهمه رنج برای از بين بردن تنهاييم کافی نيستندو ميخواهم
وجودت آنها راافزايش دهدوتو بارديگر از من روی برميگردانی
وميخندی وگاهی دل تنهايم راازقفس بيرون می آوری تا چند لحظه ای
با آن سرگرم شوی ونمی دانی چگونه بی احتياطيت بارهاوبارهادلم را
خراش و شکاف داده وچقدرزود از اين بازی خطرناک سيرميشوی
ودوباره دلم را در آغوش قفس رها ميکنی .
وقتی سردم ميشودهيچکس نيست حتی غصه ها هم جرات نزديک شدن
به من را ندارند ميترسند يخ بزنند درانجماد دردو رنج .
جالب است نه!زندگی من جالب است!
گذر لحظه هايم وخورد شدنم زير بارجبر زمانه آنقدر جالب است که
ميتوان يک تراژدی طولانی وبی انتهااز آن ساخت يا يک رمان چند هزار
صفحه ای که کسی توان ديدن وشنيدن آنراندارد
تصميم دارم قلبم را ازقفس بيرون بياورم آنرا لای کتاب بگذارم تا
خشک شودآنگاه درقاب بچسبانم وآن رادربزرگترين موزه ی غم
واندوه دنيا به نمايش بگذارم تا تمام مردم دنياازديدنش سرگرم شوند.
....