

امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در
گلوست
چه روزگار
غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانکاهی در سر تا سر
استخوانهایم
پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و
چرا اصلا
در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و
درست لحظه
دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم
و فقط
چشید اما
بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.