تبليغاتX
یکشنبه هفتم آبان 1385

امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در

گلوست

 شبی سرد و غمگین که دیگر حتی نمی توانم با مرور خاطرات گذشته به آرامش دست یابم .

چه روزگار

غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانکاهی در سر تا سر

استخوانهایم

پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و

چرا اصلا

در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و

درست لحظه

دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم

 و فقط

 گمشده ام را می بینم. چه قدر تلخ است که میدانم دیگر طعم شیرین با او بودن را نخواهم

چشید اما

بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.

 

+ نوشته شده در 23:21 توسط !عرفان