

گاهی که زمان بگذره وخاطره ای تازه خلق نشه
لحظه های آدم ها، بوی نا می گیره وتنهایی هامثل
گنجه ای قدیمیی می شه
که مدتهاست کسی درش روبازنکرده...
...
جاهایی توی تقویم هست که آدمهابودنش روباورندارن
انگارجلوی تلویزیون نشسته باشی وزندگیت مثل فیلمی
به زبانی که نمی دونی ، فقط گذری یک به یک فریم هاباشه
ازمقابل چشمای مات زده ات...
...
قبل ترها،وقتی میخواستم چیزی روفراموش نکنم،می نوشتمشون
صبح که بلندمی شدم ،می دیدم اتاقم پرشده ازحجم بوی سیگاروکاغذهای
آشفته.
حالاهم خیلی چیزاهست که بایدروی کاغذهای تانخورده بنویسم
وگوشه ای ازاتاق تلمبارشون کنم.
...
راستی!
اتاق من
زیرزمینیه که، توش مردن روتمرین می کنم وجای دنجیه
واسه بغض کردن وسیگارکشیدن .
...