تبليغاتX
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385

وقتی صدای شکستن روحم را ميشنوم خورد ميشوم مثل يک ظرف سفالی 

 که باشنيدن صدای سنگی که به سويش می آيدمی شکند. 

 ببين شکستنم چقدرساده است وتو ميخندی به اين اراجيفی که من ميبافم. 

 نه!به اين هذيانهايی که هراز چند گاهی صدايش گوشت را ميخراشد. 

...  

من آرام ميميرم وقتی توآرام ازدنيای تنگم کوچ ميکنی وخودت  

نمی فهمی يا نمی خواهی بفهمی. 

(( من چقدر تنهايم )) که با وجوداينهمه رنج وغم در اطرافم  

باز هم تو را صدا ميزنم. 

شايداينهمه رنج برای از بين بردن تنهاييم کافی نيستندو ميخواهم 

وجودت آنها راافزايش دهدوتو بارديگر از من روی برميگردانی  

وميخندی وگاهی دل تنهايم راازقفس بيرون می آوری تا چند لحظه ای 

با آن سرگرم شوی ونمی دانی چگونه بی احتياطيت بارهاوبارهادلم را 

خراش و شکاف داده وچقدرزود از اين بازی خطرناک سيرميشوی  

ودوباره دلم را در آغوش قفس رها ميکنی . 

وقتی سردم ميشودهيچکس نيست حتی غصه ها هم جرات نزديک شدن 

به من را ندارند ميترسند يخ بزنند درانجماد دردو رنج . 

جالب است نه!زندگی من جالب است! 

گذر لحظه هايم وخورد شدنم زير بارجبر زمانه آنقدر جالب است که 

ميتوان يک تراژدی طولانی وبی انتهااز آن ساخت يا يک رمان چند هزار 

صفحه ای که کسی توان ديدن وشنيدن آنراندارد      

تصميم دارم قلبم را ازقفس بيرون بياورم آنرا لای کتاب بگذارم تا

خشک شودآنگاه درقاب بچسبانم وآن رادربزرگترين موزه ی غم 

واندوه دنيا به نمايش بگذارم تا تمام مردم دنياازديدنش سرگرم شوند.                                          

....

+ نوشته شده در 21:32 توسط !عرفان
یکشنبه هفتم آبان 1385

امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در

گلوست

 شبی سرد و غمگین که دیگر حتی نمی توانم با مرور خاطرات گذشته به آرامش دست یابم .

چه روزگار

غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانکاهی در سر تا سر

استخوانهایم

پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و

چرا اصلا

در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و

درست لحظه

دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم

 و فقط

 گمشده ام را می بینم. چه قدر تلخ است که میدانم دیگر طعم شیرین با او بودن را نخواهم

چشید اما

بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.

 

+ نوشته شده در 23:21 توسط !عرفان