

گاهی که زمان بگذره وخاطره ای تازه خلق نشه
لحظه های آدم ها، بوی نا می گیره وتنهایی هامثل
گنجه ای قدیمیی می شه
که مدتهاست کسی درش روبازنکرده...
...
جاهایی توی تقویم هست که آدمهابودنش روباورندارن
انگارجلوی تلویزیون نشسته باشی وزندگیت مثل فیلمی
به زبانی که نمی دونی ، فقط گذری یک به یک فریم هاباشه
ازمقابل چشمای مات زده ات...
...
قبل ترها،وقتی میخواستم چیزی روفراموش نکنم،می نوشتمشون
صبح که بلندمی شدم ،می دیدم اتاقم پرشده ازحجم بوی سیگاروکاغذهای
آشفته.
حالاهم خیلی چیزاهست که بایدروی کاغذهای تانخورده بنویسم
وگوشه ای ازاتاق تلمبارشون کنم.
...
راستی!
اتاق من
زیرزمینیه که، توش مردن روتمرین می کنم وجای دنجیه
واسه بغض کردن وسیگارکشیدن .
...

توی رویاهات که تاب بخوری ، فرقی نمی کندروی کدام صندلی نشسته باشی.
معانی ساده ای دارندبعضی رویاها.
مثل همان چشمان عمیقی که هنوزمیهمان بیدارخوابیهای شبانه توست...
اشتباه نکن !
عاشقانه های من هیچ گاه بوی معشوقه های مینیاتوری پیاله به دست وهوای
مه گرفته وشمع وپروانه وخماری نمی دهند.
...
نشانه هاهم بعضی وقتهانه بردرختی کهنه حک شده اندونه نامه هایی هستند
آغشته به سال این قرن بی پیر
ونه تارمویی لابه لای صفحات دیوانی خاک گرفته ازشاعری آشفته
برایت نگفته بودم که بعضی ثانیه هارانمی شودجادادتوی صفحه های رفته ی تقویم
صفحه های تقویم،احساس اگرداشتند،ماتشان می بردازبزرگی بعضی
شماره های آبی رنگ چاپ شده برپیشانی بی قراری های آدم ها
...
آنوقت این خودآدمهابودندکه می شدندتقویم خودشان ومناسبت هارا
بانگاهی مرطوب،هایلایت می کردندومی کوبیدندبه دیواربی کسی ها
وترانه ای کهنه رابهانه می کردند
برای بارش های ناگهانی درروزهای تفدیده تنهایی........
رسم عجیبی دارداین بغض فروخورده
...
بغض اصلاتعریف ساده تری دارد
یعنی نگاه کنی وببینی توی مستی های تنهای شبانه
سرت راکه به دیوارمی گذاری وچشمانت راکه می بندی
کدام نگاه میشودمیهمان نگاه نمناکت وکدام رفتن تورابی تاب " رفتن "
می کند
...
ارتفاع همیشه معنای پروازنمی دهد
گاهی پریدن یعنی سقوط
بی تاب رفتن اگرباشی همین سقوط می شودناب ترین شکل پرواز
همیشه بال وپرنمی خواهد
گاهی اوقات برای پریدن بایددل داشت
...
سکوت هم بعضی وقتهایعنی خداحافظ!
من ازسکوت متنفرم...
...
<<< چشم انتظار...>>>
دردهای آدمی هميشه در عاشقی يا فراق و خوشبختی و بدبختی سياه و سفيد خلاصه نمیشوند. بعضی وقتها چيزی در دل داری که بيان و فهماش حتی برای خودت محال است. خودت هم از پس خودت بر نمیآيی. همين جوری بیخودی، حتی بدون اينکه واقعاً متعلقی خارجی داشته باشد، ناله میکنی که: «ای شادی جان! سرو روان! کز بر ما رفتی . . .». شايد ناگهان ياد تمام عزيزانی بيفتی که تا گورستان روانهشان کردهای روزی و ديگر اميد ديدارشان نداری. چقدر دردناک است وقتی بیهوا به ياد تمام روزهايی میافتی که تنها با خاطرهی کسی سپری کردهای که روزی رخت بقا را به عالم ديگری کشيده است و تو تنها خود را اينگونه تسلا میدهی که: «خوب مثل هميشه رفته است سفر! رفته است
بر میگردد! حالا چند روزی ديرتر!». دريغ که روزهای سفرش هنوز تمام نشده است و فکر نمیکنم تا من زنده هستم تمام شود!
مسافر
نمیخواهی دست ما را هم بگيری؟
سخت است به خدا!