

شب شده ودلم انتظاررا
درهجوم افکاربی قرارم، آغارمی کند
واندیشه ام درتنگنای خیال
وبازهم لحظه های سردوبی روح وتسلیم ؛
...
اکنون زیرپنجره بازاتاقم ودرتاریکترین خاموشیم
وفکروخیال ِ انتظاررادرروشنی فرداهامی جویم
وتنهاتیک تیک ساعت خسته ازگردش زمان است که
مرهم ِ دردبی همدمیم شده؛
کاش امشب مهتاب غریبستان ِ وجودم رافانوس بود
واصلا کاش، ستاره هازخم تنهاییم رامرهم
...
ازحال که پیداست امشب بی کسیم راباابر ِ شوم غربت
وآسمان جامه پوش ِ ازنفرت ووسوسه بایدبگذرانم؛
اماچه خیال
زندگی ام خواسته وناخواسته
غبارآلوده ترازچیزیست که آسمان امشب فریادمی زند
...
همه چیزوهمه کس درنظرم محوشده اندوخود
خیره درتامل خویش؛
ای کاش خواستن وبرگشتن دروجودم تراوش می نمود
ای کاش معمارسرنوشت، ازنوساختن رابه من می آموخت
...
چه نالم ازخستگی ماندن وساختن
وچه گویم اززبان زندگی
وچه گویداین زبان ازبازی بی برنده این زمان
آه چه گویم ازخود
وچه بینم ازهلاکت انتظارم
...

رفتارم عادی است،امانمی دانم چرا
از دوستان آشنایان، هرکس مراازدورمی بیند
می گویداین روزها،انگارحال وهوای دیگری داری!
اما...
من مثل هرروزم
باآن نشانیهای ساده وبا همان نام وامضاءوباهمان
رفتارمعمولی.
مثل همیشه ساکت وآرام
...
این روزهاتنهاحس می کنم کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
گاهی کمی بیشتر
کاهی کمی کمتر
...
این روزهاگاهی خداراهم، یک جوردیگر
می پرستم ، ازجمله دیشب
ازشبهای بی رحمانه
من - تعطیل بودم
اول نشستم خوب
لباسهایم رااطوکردم
تنها – حدودهفت فرسخ – دراتاقم راه رفتم
وباخودگفتگوکردم
وبعدازآن هم ، رفتم تمام نامه هارازیروروکردم
وسطرسطرنامه هارا
دنبال افسانه ای موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم- تنهایکی ازنامه هایم، بوی غریب ومبهمی
می داد،انگارازلابه لای کاغذتاخورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی،احساس می شد
دیشب دوباره، بی تاب دربین درختان تاب خوردم
ازنردبان ابرهاتاآسمان رفتم وجیبهایم راازپاره ای
ابرپرکردم
جای شماخالی !
یک لقمه ازحجم سپیدترد
یک پاره ازمهتاب خوردم
دیشب پس ازاین همه سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سالهای پیش
رنگ بنفش وارغوانی را، ازرنگ آبی
دوست تردارم
...
دیشب برای اولین بار، دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ وهیبت آورنیست
این روزهادیگر
تعدادموهای سفیدم رانمی دانم
گاهی برای یادبودلحظه ای کوچک، یک روزکامل
جشن می گیرم
گاهی، صدباردریک روزمی میرم
حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم ، کافی است
...
گاهی نگاهم درتمام روز، باعابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی ، دل بی دست وپاوسربه زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین، هوایی می کند
اما،غیرازهمین حسهاکه گفتم وغیرازاین
حال وهوای ساده وعادی
حال وهوای دیگری دردل ندارم
رفتارم عادی است
...

وقتی صدای شکستن روحم را ميشنوم خورد ميشوم مثل يک ظرف سفالی
که باشنيدن صدای سنگی که به سويش می آيدمی شکند.
ببين شکستنم چقدرساده است وتو ميخندی به اين اراجيفی که من ميبافم.
نه!به اين هذيانهايی که هراز چند گاهی صدايش گوشت را ميخراشد.
...
من آرام ميميرم وقتی توآرام ازدنيای تنگم کوچ ميکنی وخودت
نمی فهمی يا نمی خواهی بفهمی.
(( من چقدر تنهايم )) که با وجوداينهمه رنج وغم در اطرافم
باز هم تو را صدا ميزنم.
شايداينهمه رنج برای از بين بردن تنهاييم کافی نيستندو ميخواهم
وجودت آنها راافزايش دهدوتو بارديگر از من روی برميگردانی
وميخندی وگاهی دل تنهايم راازقفس بيرون می آوری تا چند لحظه ای
با آن سرگرم شوی ونمی دانی چگونه بی احتياطيت بارهاوبارهادلم را
خراش و شکاف داده وچقدرزود از اين بازی خطرناک سيرميشوی
ودوباره دلم را در آغوش قفس رها ميکنی .
وقتی سردم ميشودهيچکس نيست حتی غصه ها هم جرات نزديک شدن
به من را ندارند ميترسند يخ بزنند درانجماد دردو رنج .
جالب است نه!زندگی من جالب است!
گذر لحظه هايم وخورد شدنم زير بارجبر زمانه آنقدر جالب است که
ميتوان يک تراژدی طولانی وبی انتهااز آن ساخت يا يک رمان چند هزار
صفحه ای که کسی توان ديدن وشنيدن آنراندارد
تصميم دارم قلبم را ازقفس بيرون بياورم آنرا لای کتاب بگذارم تا
خشک شودآنگاه درقاب بچسبانم وآن رادربزرگترين موزه ی غم
واندوه دنيا به نمايش بگذارم تا تمام مردم دنياازديدنش سرگرم شوند.
....

امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در
گلوست
چه روزگار
غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانکاهی در سر تا سر
استخوانهایم
پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و
چرا اصلا
در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و
درست لحظه
دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم
و فقط
چشید اما
بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.

گاهی که زمان بگذره وخاطره ای تازه خلق نشه
لحظه های آدم ها، بوی نا می گیره وتنهایی هامثل
گنجه ای قدیمیی می شه
که مدتهاست کسی درش روبازنکرده...
...
جاهایی توی تقویم هست که آدمهابودنش روباورندارن
انگارجلوی تلویزیون نشسته باشی وزندگیت مثل فیلمی
به زبانی که نمی دونی ، فقط گذری یک به یک فریم هاباشه
ازمقابل چشمای مات زده ات...
...
قبل ترها،وقتی میخواستم چیزی روفراموش نکنم،می نوشتمشون
صبح که بلندمی شدم ،می دیدم اتاقم پرشده ازحجم بوی سیگاروکاغذهای
آشفته.
حالاهم خیلی چیزاهست که بایدروی کاغذهای تانخورده بنویسم
وگوشه ای ازاتاق تلمبارشون کنم.
...
راستی!
اتاق من
زیرزمینیه که، توش مردن روتمرین می کنم وجای دنجیه
واسه بغض کردن وسیگارکشیدن .
...